سیحر باطنه
سیحر باطنه
واقعیتی داستانی
مکان : جزیره لارک
زمان : اواخر دهه چهل
مدرسه کم کم شلوغ شده بود تقریبا همه داشن اموزان امده بودند ولی از معلم خبری نبود ما دیگه عادت کرده بودیم یک روز ساعت هشت صبح و روز دیگر ساعت نه بیدار می شد و می امد سر کلاس ولی ما همیشه وقتی سایه چوب پرچم مدرسه به سنگ اولی می رسید برای ما ساعت هشت بود و خودمان می رفتیم سر کلاس چون نه ما ساعت داشتیم و نه مدرسه ساعت اقا معلم هم که همیشه خراب بود برای همین از روی سایه چوب پرچم برای خودمان ساعت افتابی درست کرده بودیم .
مدرسه ما (دبستان نادری لارک ) تا کلاس چهارم شاگرد داشت و همه در یک کلاس جمع می شدیم و اقا معلم سعی می کرد کار هر چهار گروه در یک کلاس راه بیندازد خلاصه بچه های کلاس اول و دوم بعضی وقتها جواب سوالهای کلاش سوم و چهارم هم می دادند بطور کلی مرزبندی کلاسی و جود نداشت همینطور مرزبندی جنسی و سنی دختر و پسر- هفت ساله و دوازده ساله همه با هم بودیم .
ساعت یازده صبح اقا معلم ما کلاس سومی ها را فرستاد ورزش- چون مدرسه ما تا لو دریا پنجاه متر بیشتر فاصله نداشت ورزش برای ما یعنی لخت شدن و دویدن توی اب و گرفتن ماهی هوسین( شوورت )برای اقا معلم او علاقه عجیبی به ماهی شوورت داشت ما هم روش ساده برای گرفتن شوورت داشتیم - طنابی به طول پنج متر که که به فصله هر نیم متری برد ( سنگ ) به ان بسته بودیم - دونفر طناب در امتداد ساحل توی اب می کشیدند و عده ای از جلو ماهی ها را به طرف طناب هدایت می کردند - ما هی ها هم به محظ رسیدن به طناب خاک می زدند ( زیر خاک می رفتند ) ما هم با مهارت خاصی انها را می گرفتیم و بیرون از اب پرت می کردیم بیشتر ماهی شوورت و نایت خاک می زنند البته اقا معلم از نایت خوشش نمی امد می گفت مثل کلپک ( مارمولک ) می ماند .
احمد پسر زید صالح که ما او را سنگ سر می نامیدیم - امروز خیلی خوشحال بنظر می رسید تو اب می پرید - سر به سر دختر ها می گذاشت با همه شوخی می کرد - احمد یکی از دوستان خوب من و ممد عبدلرحمان بود به همین خاطر رو کردم به ممد و گفتم مثل اینکه کروسک سنگ سر به بونگ هوندن ( خروسش به اذان امده یعنی بالغ شده - عاشق شده ) .
پسین که که بر می گشتیم خانه سنگ سر دیگر طاقت نیاورد و دلیل خوشحالی اش گفت " خبر داری خه مه ( خواهر من ) فاطمه نزایدن ؟ از دوش شو همه پیر زنون جمع شده اند خانه ما " او درحالی که کیف مدرسه اش به هوا می انداخت رو کرد به ما " یادتان نرود امشو بریم نشبول بکنیم ( ماهیگیری با قلاب ) موا ماهی بطه ( چغوک ) بگروم بی دادا ما - بطه گپ گپ بی دادا ما در حالی که این کلملت تکرار می کرد شروع کرد به دویدن به طرف خانه .
فردا صبح که رفتم مدرسه هنوز کسی نیامده بود - معمولا من و ممد عبدلرحمان چون خانه مان نزدیک مدرسه بود زودتر از همه در مدرسه حاضر بودیم - رفتم که کتابهایم تو کلاس بگذارم و بیام کنار دریا - دیدم که سنگسر تو کلاس نشسته حضور من در کلاس متوجه نشد - صداش زدم احمد هیچی نگفت رفتم نزدیکش و شانه هایش تکان دادم چتن ؟ نخوی ( خوابیدی ) چیزی نگفت ولی صدای هق هقش بلند شد گفتم چه شده ؟ کتک خوردی ؟ چیزی نگفت - رفتم روبروش سرش بلند کردم به شوخی گفتم ای سنکسر چتن ؟ جوابی نداد – تعجب کردم هروقت ازیتش می کردم و سنگسر صداش می کردم فورا عکس ا لعمل نشان می داد و دنبالم می دوید .
بردنشون " - بلاخره احمد به صدا امد - گفتم کی رو برده اند؟ گفت " خواهرم و بچه اش – دیشب همه پشت بام خانه ما بودند می خو.استند که سقف خانه بکنند بیایمد خواهرم و بچه اش ببرند " حال گریه اش کم شده بود می خواست خیلی جدی حرفش بزند گفت " بریم لو دریا گپ بزنوم " کنار دریا که رسیدیم نشست و رو کرد به من و با جدیت گفت " تو همیشه می گفتی که بپت ( پدرت ) گفته سیحر و جن وجود ندارد ولی دیشب امده بودند پشت خانه ما جمع شده بودند ما صدای پاشون می شنیدیم بعضی مثل کلاغ بودند -هرچه پیر زنون قران خوندن نتوانستن جلو شان بگیرند انها دل خواهرم و بچه اش کنده بودند حالا امده بودند که خودشان ببرند - ببرند پیش خودشان به با طنه * " .
در باره سیحر و سیحرون باطنه خیلی شنیده بودم حتی به ما می گفتند که صبح دل بی زنگ ( بدون صبحانه ) از خانه بیرون نرویم چون سیحرون می توانند تو قلبت نگاه بکنند و با نگاهشون دلت بکنند . می گفتند اگر با سیحر رو برو شدی بسم الله بکنی و قران بخونی - ما پسرا بند باریکی که مهره ای سربی به ان بسته بودند به کمر مان بسته بودند و می گفتند از شما در مقابل سیحر و بپ دریا محافظت می کنه کم کم من هم داشتم به و جود سیحر اعتقاد پیدا می کردم و هر وقت با حاجی سملوک که از لارک کوهی می امد روبرو می شدم قران می خوندم یا حاجی احمدو که مال خصب بود و هر وقت به لارک می امد جابش پیش ما بود ( تو لارک می گفتند این دونفر هم سیحر هستند انها با سیحرون باطنه دست دارند
پسین بعد از تعطیلی مدرسه احمد امد خانه ما نرفت خونه خودشان می ترسید در این مدت احمد همه اش از سیحر و سیحرون حرف می زد و می گفت" امشب مردم انها را می گیرند و خواهرم از دستشون نجات میدن" گفتم مگر نگفتی امروز خو.اهرت و بچه اش برده اند قبرستون و قبرشون کرده اند ؟ " برده اند ولی امشو سیحرون می ایند که از قبر درشون بیاورند و با خوشان ببرند ولی مردمی که انجا قایم شده اند انها را می گیرند "
ساعت حدود هشت شب بود که احمد با ممد عبدلرحمان امدند دنبالم و از من خواستند که همراهشان بروم قبرستان شام ببریم برای مردهای محله که انجا کمین کرده اند - من که تا حالا فکر می کردم که احمد علکی حرف میزند وقضیه کمین کردن سر قبر از خودش در اورده ، به یکباره ترس عجیبی سر و پام فرا گرفت .
ما سه نفر به همراه دونفر از زن های فامیل بطرف قبرستان شهر که در دره پشت شهر واقع شده بود راه افتادیم - ما چراغ فانوس دستمان بود و جلو راه می رفتیم و زنها ی که غذا حمل می کردند پشت سر مون می امدند وارد دره که شدیم ترس چنان ما را فرا گرفته بود که جرات حرف زدن نداشتیم . من ظاهرا وجود جن و سیحر قبول نداشتم ولی امشب چنان می ترسیدم که هر حرکتی و نوری و درخششی در دره به سیحر های باطنه ربط می دادم . بعد از حدود نیم ساعت غذا را به پشت قبرستان که تپه کوچکی بود رساندیم و همان مسیر این بار با ترس ولرز بیشتر دوباره طی کرده و به خانه برگشتیم .
شب احمد خانه ما خوابید او تمامی شب از مردمی حرف می زد که تو قبرستون کمین کرده اند و می خواهند خواهرش نجات دهند - برای او انها قهرمانانی بودند که می توانند همه کار بکنند .
بنا بر باور مردم سیحرون ( جمع ساحر ) وقتی دل کسی کندند ( روحش تصرف کردند ) شخص می میرد . انها که روح شخص مرده تصرف کرده اند در اولین شبی که مرده دفن شده می ایند و مرده از خاک در می اورند زنده می کنند و با روغن مخصوصی بدنش مالش می دهند و هر بار از میت می خواهند راه برود این کار سه بار تکرار می کنند در بار سوم که میت توانست خوب راه برود و هیچ مشکلی نداشت ازش می خواهند که دو بزند و خودش نیز با دو می دوند بعد از طی مسیری از دو طرف دستهای شخص مذکور می گیرندو با خوشان به بالا می برند و غیب می شوند . حال اگر مردمی که تمامی شب در انجا کمین کرده اند وهرکدام چاقوی در دست دارند و قران و دعا و ورد می خوانند در اخرین مرحله که شخص زنده شده در حال دویدن است چاقوها در زمین فرو کنند - نه تنها شخص مرده زنده باقی خواهد ماند بلکه سیحرون هم سر جاشون میخکوب خواهند شد و هویت اصلی انها هم لو می رود .
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که احمد نیست - خوشحال شدم فکر کردم که فاطمه خواهر احمد نجات پیدا کرده و احمد رفته او ار ببیند . رفتم بیرون دنبال احمد ولی جرات نکردم بروم خانه انها رفتم خانه ممد عبدلرحمان مادرش داشت نان درست می کرد و ممد نشسته بود نان گرم می خورد - ما درش فاطمه اسحاق صدام زد که بیا نان روغنی بخور رفتم تو - می دانستم که فاطمه اسحاق خونه زید صالح پبش مادر احمد بوده به همین خاطر بدون مقدمه پرسیدم سیحرون گرفته اند ؟ خواهر احمد زنده شده ؟ گفت حالا بیا نون بخور بعدا می گویم - هنوز یک تکه نون نخورده بودم که ممد گفت" نشده بگیرند " گفتم چه شده مگر ؟ ممد رو کرد به مادرش گفت" تو بگو " فاطمه اسحاق رو کرد به ما و گفت اول نانتان بخوری بعد بری بیرون ممد برات تعریف می کنه من همه چی بهش گفته ام .
ممد مثل کسی خودش هم گویا در انجا بوده باشد شروع کرد به تعریف کردن " انها کمین کرده بودند نصف شو صدای می شنوند مثل اینکه سیحرون بودند ولی هنوز قبر باز نکرده بودند که یک دفعه کشافه ( نور افکن ) کوسه ( اسم کشتی بود که برای خرید ماهی برای تعاونی شرکت نفت به لارک می امد ) تمامی قبرستان روشن می کند و سیحرون می ترسند و غبیب می شوند و می روند " و دوباره ادامه داد " می گویند امده بودند چون کوزه ابی که روز قبر گذاشته بودند افتاده بود و ابش خالی شده بود ." به ممد گفتم بریم احمد پیدا کنیم .
کنار دریا رو برو مدرسه احمد تنها نشسته بود گر چه متوجه امدن ما شده بود ولی سرش بر نگرداند ما هم نمی دنستیم چطوری شروع کنیم - چه بگویم پهلویش نشستیم - حدود نیم ساعت گذشت بدون اینکه حرفی زده باشم هر سه نفر ما سنگهای ریز اطرافمون به دریا پرت می کردیم این کار ریتم خاصی به خود گرفته بود اول ممد سنگ پرت می کرد بعد احمد و بعد من - در این مدت احمد گهگاهی نگاهی به ما می کرد تا اینکه از جاش بلند شد و گفت فردا می روم و دوشاخه درست می کنم " می خواهم کله حاجی احمدو کله حاجی سملوک بشکنم و هرچه کلاغه بکشم . هرچه سیحرن اکوشوم " در حالی که بغض گلویش گرفته بود دور شد و رفت واین این سوال در ذهن من باقی ماند چرا سیحرو ن باطنه خواهر احمد وبچه اش برده اند و چرا بیشتر زنان حامله و موقع به دنیا اوردن بچه دلشون می کنند و با خود می برند ؟ بزرگتر که شدم تازه متوجه شدم که فقط در جزیره لارک نیست که سیحرون باطنه فعالند ! سیحرهمزاد فقر است .
***********************
*باطنه منطقه ای است در شرق عمان که امروزه یکی از استانهای مهم این کشور می باشد در قدیم این منطقه پناهگاه گروه های باطنیه از فرقه اسماعلیه و خوارج بوده و از لحاظ تاریخی منطقه مهمی بوده است . در جنوب ایران این منطقه بیشتر بعنوان بر باطنه ( ساحل باطنه ) می شناسند که درگذشته ارتباط اقتصادی ، تاریخی و سیاسی مهمی با منطقه هرمزگان داشته است .
|