شیخ شنگر هوای خنجرن هومندو سکونش مرمرن
بازدیدکنندگان : 81080


آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 21 تیر ماه سال 1387
خدا حافظ  سوراغ

 

                     

خاک سرخ هرمز (گلک هرمز )

                       ملک شخصی خانواده ایت الله خزعلی

 

واگذاری یا   فروش یا  تصرف یا بخشش  و یا غارت  معادن  متعلق به استان هرمزگان ( مردم هرمزگان )  ادامه دارد .

سالها  است که  اربابان قدرت و اطرافیانشان  مشغول غارت و تقسیم  منابع مختلف استان  بین خود می باشند   معادن مختلف در منطقه  فاریاب  در شمال هرمزگان  اولین  لقمه بود  که  خانواده ایت الله  رفسنجانی  بلعیدند  انها برای  رسیدن به این لقمه چربو نرم  اول بخشی از منطقه شمالی استان هرمزگان به استان کرمان الحاق نمودند  و بعدا به راحتی بخشی از معادن مرغوب  فاریاب  به ملک شخصی یکی از  اقوام  رفسنجانی  تبدیل  نمودند .

 

حال چند  مدتی است که  قضیه تصرف  خاک سرخ هرمز توسط  خانواده ایت الله  خزعلی هم     سر زبانها افتاده  این مسله بر می گرددت به افشاگری  عباس پالیزاد   که در ان اشاره کوتاهی شده به  واگذاری معدن خاک سرخ هرمز به  خزعلی  و سقوط  یک هلیکوپتر .  گرچه  عباس پالیزاد با این افاشگریهایش روانه زندان گردید  ولی قضیه  ادامه پیدا نمود  در مرحله اول همه منکر این دزدیها  شدند ولی بعدا با توجه به اسناد و  تحدید جناح پایزاد به رو کردن  اسناد  ،  ماشین توجیح  باندهای حکومتی به کار افتاد  تا سر و ته  قضیه به هم اورد و بیش از این ابروی  اقایون و علما و اربابان قدرت  نرود . در همین رابطه دفتر  خزعلی  بیانه ای صادر نمود .

"

این مساله که معدن متعلق به برادرزاده ایشان باشد به خود وی مربوط است و اموال و کارهای فرزندان، برادرها و برادرزاده‌های ایشان، به خود آنها مربوط است و دستگاه قضایی باید با تحقیقاتش، حقیقت را ثابت کند. خراب کردن ذهن مردم نسبت به ایشان خیانت به انقلاب است "

 

و بعد ار ان  خود ایت الله  خزعلی   نیز وارد میدان می شود  تا سر و ته  مسله به هم اورد

 

وی در مصاحبه ای می گوید :

 

در روزنامه ای دیدم از دوره خاک قرمز هرمزگان گفته اند که این خاک برای آیت الله خزعلی است؛ من اینجا عرضه می دارم مال خزعلی است، برادرزاده من یک کاسب است، همه هم آنجا تصدیق دارند در مزایده ایشان بهترین نرخ را داد و دولت هم به ایشان واگذار کرد. دو سال هم تحت فشار و در زحمت بود بر اثر برخی مانع تراشی ها. بنابراین مال ایشان است ولی به نام بنده به اشتباه گفته شده است برای آیت الله خزعلی است».

 

اینکه  چکونه برادر زاده کاسب اقای  ایت الله خزعلی  سر از جزیره هرمز در اورده؟  و به چه مبلغی  تمامی معدن خاک سرخ هرمز خریدن ؟ و از چه کسی خریده ؟ و پولش کجا  رفته ؟و ایا  مردم استان هرمزگان از این خرید وفروش  هم مطلع بودند ؟ بماند   چون کسی پاسخگو نیست  و اگر بیش از این روی این سوالات پافشاری کنیم به سرنوشت پالیزاد دچار می شویم !  راستی مکر کاسب هرمزگانی نداشتیم ؟

 

 بیچاره مردم  هرمزگان  که از این به بعد  برای خوردن  نون ( نان ) سوراغ هم  محتاج اربابان  سرحدی   خواهند بود  و بدون اجازه انها  حتی  حق تولید سوراغ هم نخواهند داشت  ( چون گلک ماده اولیه تولید  سوراغ  در بست  به  قوم خویشان  ایت الله خزعلی داده شده )

 

دالمان به همین یک قلم  جنس خش بود چون  هم گلکش ما خودمان بود هم مومغش ( ماهی ساردین ) و از ان بعنوان   غذای ملی  هرمزگانی می   توانستیم نام ببریم  همین هم ازمون شوگفت .!

 

 

  خدا حافظ  سوراغ ،   پرتغالیها ، انگلیسیها ، و هلندیها  نتوانستد  تو را از ما بگیرند ولی ایت ......... های سرحدی  تو را از ما  گرفتند  !

حالا بی تو چطوری  نون  فطیر  بخورم   چطوری  نون مشته یا تومشی  بخورم  چطوری نون چووه  بخورم  چطوری کلجوش  درست بکنم  .

به درود  سوراغ  به درود سرمایه های ملی  هرمزگان !  به درود سوراغ  با بوسه ای  سورت  ( شور )

 

 

                         خداحافظ   سوراغ


یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
سفر اخر

 

 

                                            سفر اخر

 

مکان: محله پشهر بندرعباس

 

علی بهرام  از خوشحالی در پوست خو د نمی گنجید   در حالی که سوت می زد  وارد خانه شد و رفت سراغ مادرش که داشت تو حیاط  زیر سایه گارومزنگی ، ماهی سنگسر  برای تنوری کردن اماده می کرد  علی بهرام

خم می شود و پیشانی مادرش می بوسد، مم علی در حالی که سرش بلند کرده بود می گوید       " چه بودی ؟ دگه چه توا ؟ حالاکه همه چی درست بودن "  علی بهرام  " دگه هیچ موناوا  دلم خشن  از دلخشی  نبوسی دمت .

مم علی در حالیکه از جایش بلند شده بود،   چوکش ( پسرش)  در بغل می گیرد و می گوید "  دل م هم خشن  موا یک هیشی( عروسی )     بی چوک خو بگروم که  تو پشهر  تا حالا کسی نیگتن  سو شو  و سو روز لوطی بزند .

از هیش چوک مصیب و چوک  سهراب ، چوک  مشی ممد هم  خشتر  و گپتر بشد .انشا الله  همین سفر که برگشتی  دست بکار ابیم .

 

 

مکان: جزیره هرمز

 

       درویشی در حالیکه  چفیه خود را بالا می زد  رو به حدود بیست نفر از جوانان جزیره که در مسجد  جمع کرده بود  می گوید " برای ما  برای شهر ما  برای استان ما خجالت دارد که تا حالا هیچ شهیدی نداده است  ما باید ثابت بکنیم که  مرد جنگیم   و پدران ما  با پرتغالها  و انگلیسی ها  و هلندیها  جنگیده اند . چند نفر از برادران ریشو که همراه درویشی بودند  با هم شروع به شعار دادن می کنند ، مرگ بر پرتغال،  مرگ بر انگلیس  ،مرک بر هلند ،  این شعار سه بار تکرار می کنند بدون اینکه حتی یکی از حاضرین با انها همراهی کند .، عباس  که بچه ها  اورا  عباسو  صدا می کردند   روبه  دوستش حسن سی سی     که هم سن وسال خودش بود  می کند و یواشکی می گوید"  مگر پرتغالیها  چه کار بدی کرده اند  ؟ اگر انها نبودند  همین قلعه هم نداشتیم  ودیگر کسی به هرمز نمی امد   چون هرکس می اید برای دیدن همین قلعه می اید"  حسن با لخند  می گوید" ولشون بکن  کلاه شو  سرحدی چه ادنن از هرموز " فعلا ادم شوا بی جبهه  بی همی  هوندن هرموز "    عباسو  هم لبخندی می زند و می گوید  " درویشی قول داده که وقتی از جبهه برگشتیم  به همه  ما  نفریک  شائوف( نوعی قایق ) بدهد "

مادر عباس شب  تا صبح بیدار بود و داشت به عباس فکر می کرد  که بعد از فوت پدرش(که در طوفان چند سال پیش یه همراه دهها نفر از جاشو ها  ناپدید شده بود )  نان اور خانه بود . عباس به مادر گفته بود که این سفر اخر است ، بر که گردد  با قایق خودش می رود  ماهیگیری  و وضع انها بهتر خواهد بود  و دیگر انها را تنها نخواهد گذاشت .

 

مکان: بندر عباس محله اوزی ها

 

مادر  عارف  در حالیکه  جا نمازش    باز  می کرد که نماز  پسین بخواند   با  زنگ در  به طرف در می رود  که در باز کند   " کن ؟ "  از پشت در صدای  اشنای  بلند می شود " میوم  ....... دوست عارف "  مم عارف در باز می کند  و می گوید " بدو داخل چه بودن ؟ بی چه نفس نفس نزدی؟   هوندم خبر هادم که بی عارف شو گفتن شو بوردن  زندان شهرک " ، مم عارف  " مگر چه ای کردن ؟ "   دوست عارف " اعلامیه  دشتش بون " ،  مادر عارف   " اعلامیه  چن دگه ؟"   دوست عارف  " کاغذ ، روزنامه "  مادر عارف" مگر بخاطر  روزنامه بی کسی  زندون  ابرن ؟"  

 

یک ماه بعد :

علی بهرام  با قایقش بعد از ترک خصب  حدود یک ساعت ونیم   جزیره لارک  نیز  پشت سر می گذارد  و رو به دوستش می گوید  " نگاه بکن  چراغون بندر پیدان  تا بیست دقیقه دیگر  می رسیم  لو دریای پشهر" . قایق با سرعت  به ساحل پشهر  نزدیک می شود  و با سرعت  روی شنهای  ساحل  سینه می زند ( به ساحل می رسد ) علی بهرام  رو به دوستش" ، زود بدو بچه ها خبر بکن بیاند  تا هرچه  زودتر بار خالی کنیم "  در همین موقعه با صدای رگبار  گلوله های کلاش   مردم پشهر از خواب صبحگاهی  بیدار می شوند   مرد ریشوی که پشت نیسان پاترل  سنگر گرفته بود  با صدای بلند    به همکارانش  که  روی شنهای ساجل  زانو زده بودند  می گوید  " یک رگبار دیگر  با هم  اینبار موتور قایقش هم  هدف بگیری "  صدای رگبار    و انفجار موتور قایق  تمامی شهر را از خواب بیدار می کند  علی بهرام با بدن سوراخ  سوراخ  شده و نیم سوخته  سعی می کند خود را از قایق به بیرون  پرت کند  ولی رمقی نمانده بود  در اخرین لحظات این جملات تکرار می کرد " دلم شواسته تو هیش خو چمک  بکنوم ، واگر ( همراه ) مم خو چمک بکنوم  چمک بکنوم  چمک " صدای رگبار  بوی باروت  بنزین  و کباب انسان  تمامی مردم شهر به ساحل کشانده بود . مادر علی بهرام  دیوانه وار روی شنها می دوید  صدای گریه و فریاد به  هم امیخته بود " چه شو کرد وا چوکو"م ( چه کردن با پسرم )  هفته دیگر خوم مواسته  ساختت رو سر خو بنوسوم  تو پشهر بگردم  خدا لعنتشون بکند که هیشوم چو کوم   عزا شو کرد" .بعد ازان تاریخ مادر علی بهرام هیچگاه لباس عزایش از تن در نیاورد.

 

مسجد  جزیره هرمز  : مادر عباس هرمزی  ( عباسو ) در حالیکه پسر کوچکش در بغلش بود  از پله مسجد بالا می رود   صدا گریه  وشیون  از همه طرف به گوش می رسید   سکین (سکینه )  به دنبال  عباس پسرش می گردد

" عباس کجان ؟ مگر همه برنگشته اند ؛؟،  کسی نبود  جواب بدهد  حدودد نیم ساعت  طول کشید  تا بلاخره چند مرد ریشو  به مادر عباس نزدیک شده  و می گویند " شما مادر عباس هستی ؟ " سکینه در حالیکه بچه اش زمین می گذاشت   با خشم  فریاد می زند " عباس کجا است ؟"   یکی از ریشو ها "  عباس به ارزویش رسید " سکینه معنی این حرفهای مرد غریبه  نمیدانست  دوباره با صدای بلند می گوید "چو کوم عباس کجان" ؟   سکینه هنوز بعد از سالها  لب دریای هرمز منتظر عباس می باشد  .

 

مادر عارف  هم بعد از ان عارف را دیگر هرگز ندید  و فقط می دانست که عارف دیگر درزندان شهرک  نیست بلکه در قبرستان اهل سنت   در ( کلاتو )  خوابیده است .

 

مادر عارف  مادر علی بهرام  و مادر عباس  هر روز   ظهر روی جا نمازشان  بعد از نماز  برای بازگشت  چوکونشون  دعا می کنند   بدون اینکه همدیگر بشناسند   با یک زبان و یک دل با بچه هایشان  گپ می زنند و هنوز منتظر  پایان سفر هستند ..

 

 تقدیم  به تمامی مادران  هرمزگانی  که منتظر  بازگشت عزیزی هستند . به مم علی بهرام ، به مم عارف ، به مم عباس  و همه ممون  .

 

 

 



طراح:سیاورشن

عناوین آخرین یادداشت ها

هرمزگانیها: